![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 15:17 توسط وحید کادیلاک |
|
|
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ... چه جوری دلت اومد با نفيسه اين کارو کنی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 13:31 توسط وحید کادیلاک |
|
قفس داران سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پر و بال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند چه بي پروا حضورم را شكستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 13:15 توسط وحید کادیلاک |
|
|
بیش از عشق بر تو عاشقم
ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم این سرشارترین و والاترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند . گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم فقط می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم ... آن گاه که با توام احساس پرندایی را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند آن گاه که با توام چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند آن گاه که با توام چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند آن گاه که با توام رنگین کمانی پس از توفانم که پرغرور رنگهایش را نشان می دهد آن گاه که با توام گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته این ها تنها ذره ای نا چیز از احساس والای با تو بودن است شاید واژه ی « عشق » را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزاران سو را بیان کند اما باز هم این واژه کافی نیست با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم بیش از عشق بر تو عاشقم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:3 توسط وحید کادیلاک |
|
|
خيلي دوستت دارم I love you so much پس از ديدار تو همواره شادمان بوده ام ولي دايم در نگراني نگران اين كه شايد از من نا اميد شوي نگران اين كه دوستي مان به پا يان رسد نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشي نگران اين كه شايد براي تو اتفاقي بيفتد عاشق تو شده ام و شايد نگراني فراوان من به خاطر عشق من به توست. Since I met you I have been so happy Except that I find My self worrying all the time Worrying that I might disappoint you Worrying that our relationship might end Worrying that you might not be happy Worrying that something might happen to you I have fallen in love with you And I guess I worry so much Because I care about you so much
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:2 توسط وحید کادیلاک |
|
|
عشق يعنی . . .
عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگیعشق يعنی شب نخفتن تا سحرعشق يعنی سجده ها با چشم ترعشق يعنی سر به دار آويختنعشق يعنی اشک حسرت ريختنعشق يعنی در جهان رسوا شدنعشق يعنی مست و بی پروا شدنعشق يعنی سوختن يا ساختنعشق يعنی زندگی را باختن
*********************** عشق يعنی انتظار و انتظارعشق يعنی هرچه بينی عکس يارعشق يعنی ديده بر در دوختنعشق يعنی در فراقش سوختنعشق يعنی شعله بر خرمن زدنعشق يعنی رسم دل بر هم زدنعشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب نابعشق يعنی با پرستو پر زدنعشق يعنی آب بر آذر زدن
************************** عشق يعنی سوز نی ، آه شبانعشق يعنی معنی رنگين کمانعشق يعنی شاعری دل سوختهعشق يعنی آتشی افروخته عشق يعنی با گلی گفتن سخنعشق يعنی خون لاله بر چمنعشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی يک تيمّم، يک نمازعشق يعنی عالمی راز و نياز
************************ ****عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق ، آمدنی بود نه آموختنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:1 توسط وحید کادیلاک |
|
|
بنام او که ... يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم موشک بازي ميکردن يکي يکي چشم ميذارن تا اينکه نوبت به ديوونگي ميرسه وقتي چشماشو باز ميکنه همه رو پيدا ميکنه جز عشق مه جا رو ميگرده ولي پيداش نميکنه فضولي ميفهمه که عشق کجا قايم شده به ديوونگي ميگه . ديوونگي هم يه خار بزرگ برميداره و فرو ميکنه تو بوته گل سرخ .يهو عشق داد ميزنه . ميبينن عشق دستاشو گذاشته جلوي چشماش . ديوونگي با خار چشماي عشق رو کور کرده بود . و چون خودشو مقصر ميدونست قول داد که هميشه همراه عشق باشه .برا همينه که وقتي عشق ميره سراغ يکي چون چشاش کوره بديهاي معشوقشو نميبينه و ديوونگيم که همراهشه تقديم به تو که بهترين بهاري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:59 توسط وحید کادیلاک |
|
گفت : من نیستم . . . پرسیدم : چرا ؟ گفت : برای اینکه اشتباه زندگی را اشتبا ها زیستم . . . میخواستم بپرسم که منظورت چیست ؟ اما دیر شده بود . . . درست بهنگامی که او می گفت ( اشتباه زندگی ار اشتبا ها زیستم ) من - بخاطر نمردن خودم - میگریستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:30 توسط وحید کادیلاک |
|
ماییم و می مطرب این کنج خراب جان و د ل و جا م جامه در ر هن شرا ب فا ر غ ز امید ر حمت بیم و عذاب آ ز اد ز خا ک و با د و از آتش و آ ب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:27 توسط وحید کادیلاک |
|
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های نپریشی صفا ی زلفکم را دست آبرویم را نریز ای دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:24 توسط وحید کادیلاک |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:17 توسط وحید کادیلاک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:12 توسط وحید کادیلاک |
|
|
بیخود شده ام لیکن بیخود تر از این خواهم
با چشم تو میگویم - من مست چنین خواهم من تاج نمی خواهم - من تخت نمی خواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نگوی من - بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی ؟ گفتم که همین خواهم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:27 توسط وحید کادیلاک |
|
|
برای دیدن رویت جهان را جست و جو کردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:24 توسط وحید کادیلاک |
|
|
در جاده های انتظار منتظر کسی هستم
شاید بیاید. با آمدنش پایان غمهایم، التیام دردهایم، روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسید. در لابه لای امید و آرزوهایم، نام خوش زندگی ام فقط نام تو میدرخشید.
در فراسوی خیالم با نگاه تو به آینده مینگرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:10 توسط وحید کادیلاک |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:4 توسط وحید کادیلاک |
|
||||
|
به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....
بر نگشتن . پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها میگردن ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:52 توسط وحید کادیلاک |
|
|
(( دوستت دارم ))
( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .
( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد .
( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:49 توسط وحید کادیلاک |
|
|
امشب دلم بی شمار گرفته است برای تو و مهربانی های تو برای گرمی صدای تو که بوی عشق می داد نمی دانم چرا خدا با من و تو چنین می کند شنیده ام که هر که بیشتر دوست می داردش بیشتر می آزاردش نمی دانم چرا تو و قلب مهربان تو!!!!؟؟؟؟؟ مگر خدا تو را چقدر دوست دارد؟؟ کاش دوستت نداشته باشد!!!! چرا خدای مهربانت گریه های مرا نمی بیند ناله هایم را نمی شنود... صدای قلبم را.... فریاد عشقم را... نمی دانم تو مرا می شنوی؟ تو که آرام خفته ای و خموش مانده ای نمی دانم چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به یاد بیاور مرا ! عشقم را و عطش با تو بودنم را و تنهایم مگذار نگو که بی تو مردنم قصه است حقیقت است نازنین باورم کن و در این پس کوچه های نفرین شده تنهایی تنهاترم مگذار خدایا !! تو را به تنهاییت ! به مهربانیت! عزیزم را بازگردان هم اورا و هم تنهایی مرا دریاب و به عزیزانش ببخشایش ای مهربان!!...
دفتر عشـــق كه بسته شـد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:4 توسط وحید کادیلاک |
|
|
هر کی میخواد ۱ سایت باهال ببینه اینجا کلیک کنه
http://www.cnyas.com/clip/clip03.htm البته بازم میگم هر کی دلش گرفته و میخواد آهنگ گوش بده نگاه کنه بازدید برای عموم آزاد است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:14 توسط وحید کادیلاک |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:48 توسط وحید کادیلاک |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:28 توسط وحید کادیلاک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:24 توسط وحید کادیلاک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 22:3 توسط وحید کادیلاک |
|
|
بنام خالق هستی اگر کسی مرا دوست ندارد چه کنم که تنهایم؟ اگر کسی مرا بیازارد دگر هیچگونه پناهی ندارم اگر کسی دوستم داشته باشد فایده ای ندارم اگر کسی مرا بکشد ارزشی ندارم ............ پس برای چه بمانم زندگی کنم .....همان بهتر که نباشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:51 توسط وحید کادیلاک |
|
|
اینم یکی از اپتکارات دیگه(خواهش میکنم فقط ۱ نگاه بندازین)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:37 توسط وحید کادیلاک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 20:3 توسط وحید کادیلاک |
|
|
تو همون حس غریبی که همیشه با منی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 19:58 توسط وحید کادیلاک |
|
|
خدایا:
زندگی رسم خوشایندی است من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 19:55 توسط وحید کادیلاک |
|
|
و سلام...و سکوت خنديد به گريه باران...که چرا مي گريي... که چرا اينگونه سخت مي گريي... و باران گفت ... و چه ذلال گفت...که من مي خندم اين را غم نبين... من آواي تمام هستيم...من بارانم...همان که بر تو فرود آيد و هرچه تو آلوده اي او مي شويد...او بر تن تو مي گريد... تا شايد رحمتي آيد و يا مغفرتي...از روي اعتماد يا شايد هم ترحم... تا زيبا شوي چون گذشته ات... تا بداني کيستي...همچون گذشتگانت... آري من بارانم...و تو سکوت تنها براي اينها...درد آورده اي پس ببند کوله خاليت را که آري من بارانم...و تو سکوت تنها براي اينها...درد آورده اي پس ببند کوله خاليت را که وقت آن شده که باران شوي...رعد بزن...آزرخشي از جنس بلور... و غرشي همچون دليران آسمان...تا بدانند آنها که نمي دانند...آري من بــــــــــــــارانم...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 19:47 توسط وحید کادیلاک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|